چه بلند بودند نعره های سکوت من!

تا جایی که از گذشته ام به یاد دارم،همیشه خواندن ونوشتن را دوست داشتم.خواندن کتابهای مختلف،از سرگذشت های مختلف،از آدم هایی که بودند و کتابی نوشته شده در مورد زندگیشون یا کشور و ملل دیگه و تجارب گوناگون شخصی و ملی.آخر شب هم همیشه زمانی بود برای نوشتن.چه شبهای تابستان زیر پنجره همراه با نوازش باد چه شبهای زمستان کنار بخاری و باز در زیر همون پنجره واین روزها که وقتم کمتر شده و مجبور به کارهای واجب تر برسم مجبورم وقت هام را تقسیم کنم.یا کتاب بخوانم یا بنویسم و یک سری به وبلاگ بزنم و با دوستای مجازیم سلام و علیکی کنم.امشب از آن شب هاست که حوصله کتاب خواندن ندارم اما دست دلم بیشتر به طرف نوشتن می ره! دلم گرفته !نمی دانم این اوضاع لعنتی و پر از گردو غبار دروغ و دغل باعث شده یا نه همین جوری،به رسم زمونه که قرار نیست همیشه و هرروز آدم خوش باشه،دل من هم امشب دوست داشته بگیره.تو این جور لحظات آدم بیشتر دوست داره به گذشته های خوب فکر کنه و به آینده ای امیدوار کننده ،که شاید باعث بشه حالش کمی خوب بشه!معمولاً  این نوشته هام می رفت تو دفتر خاطرات شخصی خوم اما این دفعه دیدم دلتنگیم فرق داره!دیدم این حال غریب وخراب من به خاطر خودم و مشکل شخصی خودم نیست،دیدم این غمی که مونده رو دلم نه به خاطر غصه های زودگذر یکروزمه که بیشتر نشان از دلهره و غصه ای که انگار قصد تمام شدن نداره!هست.هر روز به یک شکل و هر روز به یک رنگ!8ماه گذشت اما انگار اوضاع داره جوری پیش می ره که بوی خیری از اوضاع نمی آید.هر روز دستگیری پشت دستگیری،اعتراف پشت اعتراف،دروغ و نیرنگ پشت هم،سیاهی پشت سیاهی.نمی دانم شاید زیادی دارم اوضاع را بد می بینم.شاید…

درد من بیشتر از این اینه میبینم،می شنوم یا بهتره بگم می دونیم و دیگه شناختیم این آدمها و نقشه هایشون را !اما هر کاری می کنیم فایده نداره!یکی نیست به این آقایون بگه خوب اگر قدرت می خواهید،اگر فکر می کنید حق با شماست،اگر یقین می دانید که بر حق اید پس چرا از دین و باورهای من وما مایه می گذارید؟چرا تمام آنچه را که در این چندین سال باور کرده بودم،دوستشان داشتم،اینگونه خرابشان می کنید؟چرا به همه چیز چنگ می اندازید که اعتراف بر حقانیت شما کنند؟چرا آسمان کشورم را اینقدر تیره و تار کردید که پرندگان من هم  نتوانند در آن پرواز کنند؟به کدامین دلیل و به کدامین گواه ؟

اسلامم را،دینم را،آدم هایی را که دوستشان داشتم را چه راحت به نام خو مصادره می کنید و با فکر و ذهن و روحم بازی!کاش می فهمیدم و می دانستم طعم شیرین قدرت را که اینگونه شما را  مسخ کرده که دیوانه وار به در و یوار می کوبید تا مبادا کسی آن را از چنگتان در آورد!؟چه ترسی داشت آن راهپیمایی سکوت که تا به امروز لرزه اش بر اندامتان باقی گذارده؟مگر نعره های سکوت ما چه طلب می کرد که با گذشت 8ماه ،هنوز هم که هنوز است  درصدد حذف آنید؟کاش می فهمیدم اما نمی فهمم یا لااقل تناسب حرفهایتان را با دین نمی فهمم…  نمی فهمم اعدام هایتان را،شعارهایتان را،دلیل و منطقتان را،سناریو ومقصد اصلی تان را که بهای به دست آوردن آنچه که می خواهید شده است تباه کردن باورهای من ، خون دوستان من و غم بازماندگانشان و بغض اسیران و دل های شکسته!!؟؟

اما باهمه نا امیدی ام می گویم:شادی حق ما بود و هست،آن را پس خواهیم گرفت.

10 پاسخ برای این نوشته.

  1. نوشته شده توسط راضيه در فوریه 4, 2010 در 05:43

    slkll.سلام يار دبستاني…منم ناراحتم ولي چكار ميشه كرد بايد صبر داشته باشيم…پناه بر خدا

    من
    من

    پاسخ

  2. نوشته شده توسط فره سبز در فوریه 4, 2010 در 12:29

    راستشو بخوای من نمی تونم چندان دلداریت بدم. نمی تونم بگم که ظرف چندماه یا چندسال آینده حتما همه چیز خوب و روبه راه خواهد شد. حتی نمی تونم مطمئن باشم که در این چند ده سال باقی مانده از عمرمان بالاخره رنگ خوشبختی و پیشرفت را خواهیم دید یا نه. ولی خودم تو این جنبش یه حسی رو به دست آوردم که بیش از همه پیروزی های بیرونی اصالت داره: من مبارزه می کنم پس شایسته هستم.قبلا احساس می کردم که با همه استعداد و توانایی هام انگار که اشتباهی به این دنیا اومدم انگار که به درد اینجایی که اومدم نمی خورم. انگار همه با من فرق دارن. انگار همه راضی هستن و من ناراضی. ولی جنبش سبز به من نشون داد تنها نیستم. خیلی ها مثل من ناراضی بودن سر جای خودشون نبودن دردایی داشتن که نمی شد داد زد. حالا ما سبزها یه گروه پرشماریم. اگرچه همه مردم نیستیم اما آرزوهامون خوسته هامون و خون دادن هامون برای همه مردمه. من یکی راضی می شم اگه بدونم. نتیجه این مبارزه خوشبختی نسل بعدی این سرزمین خواهد بود.راضی می شم اگه بدونم با تلاشم فرزندانم سر جای خودشون خواهند بود استعدادهاشون به هدر نمی ره عمرشون تلف نمی شه و ایران رو به جایگاه تمدنی شایسته اش می رسونن.
    به امید پیروزی

    پاسخ

  3. نوشته شده توسط سیامک در فوریه 4, 2010 در 23:23

    خواهر عزیزم این درد درد مشترکی است که از زمان مشروطه تا بحال همراه مردم ایران بوده و تا همه با هم همگام و همصدا نباشیم قابل درمان نیست. اما امیدوارم که با درد و دل کردن خودمون رو اقناع نکنیم و همچنان به دنبال حقمون باشیم…

    پاسخ

    • نوشته شده توسط زهرا در فوریه 5, 2010 در 08:36

      زهرا:
      قطعاً همین طور است که شما می گویید.با درددل کردن و تنها آرزو داشتن قطعاً مرادی حاصل نخواهد شد.ما هم همچنان به دنبال حقوق خودمان هستیم و خواهیم بود.این پست صرفاً یک دردل کوچک بود با همه دوستان سبزم.
      ما همچنان سبز و امیدوار با استقامت خواهیم ماند.

      پاسخ

  4. نوشته شده توسط فره سبز در فوریه 5, 2010 در 12:06

    22 بهمن شعارهایمان را هماهنگ کنیم. با یک پست تازه از شعارها به روزم: نوشته شده در جمعه چهلم _ اربعین _ شهدای عاشورا

    قاضیِ شیطان شدی

    بنده ی دیوان شدی

    ای داورِ دوزخی

    جلاد ایران شدی
    ….

    پاسخ

  5. نوشته شده توسط امیررضا در فوریه 5, 2010 در 13:07

    ما را در خودمان گره زده اند در گذر بادهای بی هویت ، در هجوم فریادهای شیاطین ،در مسیری سراسر عصیان در زمانی که دستها خالی تر از همیشه به سینه ها باز می گردد، در شبهای تاریک و خاموش مرده ایم و راه می رویم،در جاده های بی سرانجامی ، ما دیگر اجابت دستهامان را در آسمان گم کرده ایم، و بدتر که دستهایمان به آسمانها هم نمی رسد.دیوار را با دلتنگی پنجره ها پیوند داده ایم ، در گورستان زندگی دفن شده ایم و برای زندگان فاتحه می خوانیم. آن قدر بد شده ایم که خداوند اجابت را از دستهایمان گرفته است!!وقتی که خودمان را در سکوتی مبهم خلاصه کرده ایم.

    از خوندن نوشته هاتون لذت بردم.

    در پناه خدا

    پاسخ

  6. نوشته شده توسط zatun در فوریه 6, 2010 در 09:30

    salam
    link.shod

    پاسخ

  7. نوشته شده توسط farshad در فوریه 6, 2010 در 12:13

    سلام سلام…..زنده باد زهرا خانم گل با این نوشته های زیباش……عالی بود….بازم منو فیلتر کردن…..

    با ادرس جدیدم در خدمتم……لینک منو تصحیح کن…….ممنون

    راستی به روزم

    پاسخ

  8. نوشته شده توسط hamkish در فوریه 6, 2010 در 19:06

    عالی بود زهرا جون…………

    پاسخ

  9. نوشته شده توسط ایلیا در فوریه 8, 2010 در 09:45

    منم میام
    فارغ از اینکه سال دیگه چی میشه منم میام تا حضورم رو نشون بدم
    راجع به کامنتت تو وبلاگم بگم که من هیچ مسئله ای با فیلترینگ ندارم فقط دیگه واژه هام دارن ته میکشن باور کن تاسیس یه وبلاگ جدید تو وردپرس واسم زیر یک دقیقه طول میکشه ولی انتخاب اسم چند روز
    روی افق روشن خیلی فکر کردم و خوشحالم که شما راضی هستین
    راستش از الان دغدغه بعدی رو دارم
    http://ofogheroshan.wordpress.com

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.